شهریار نیوز:
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین به نقل از ایبنا – آناهید خزیر: نادرشاه پس از دو قرن حکومت صفویان، اما بدون «مشروعیت سیاسی» تاج و تخت ایران را به دست گرفت. نادر که از گمنامی و بدون اعتبارنامههای دودمانی برخاسته بود، از دهه ۱۷۲۰ تا ۱۷۴۷ میلادی تلاش کرد تا حق خود را برای حکومت بر مردم ایران تثبیت کند، اما شکست خورد. این زندگینامه نادرشاه -که اولین مطالعه علمی در این زمینه از سال ۱۹۳۸ تاکنون است- شرح میدهد که چگونه استراتژیهای نوین نادرشاه بر حاکمان متوالی ایران در دفاع از قدرتشان تاثیر گذاشت. صفویان مشروعیت خود را بر ادعاهای نسب خود از امام هفتم و نقش خود به عنوان مدافعان تشیع دوازدهامامی بنا نهاده بودند. نادرشاه با طرح مجدد تفاوتهای مذهبی و قومی در قالب ایدئولوژیک، در پی مشروعیت بخشیدن به خود بود. این مطالعه جدید با تکیه بر اسناد موجود در بایگانیهای عثمانی، سلطنت نادر را از منظری جدید ارزیابی میکند. اگر چه طرحهای نادر مورد پذیرش قرار نگرفت اما از اولین تلاشها برای تعریف مشروعیت سیاسی در ایران در یک بستر مدرن بود و قرنها بعد بر سیاست کشور تاثیر گذاشت. پژوهشگران متوجه خواهند شد که این کتاب شکاف بزرگی را در درک تاریخ ایران پر میکند.
آنچه بازگو شد بخشی از کتاب «تلاش نادرشاه برای کسب مشروعیت در ایران پس از صفویه» نوشته ارنست تاکر بود که با ترجمه مشترک خسرو خواجهنوری و سمانه حقشناس از سوی نشر نامک منتشر شده است. با خواجهنوری در این باره گفتوگو گرفتهایم که در ادامه میخوانید:
برای مخاطبی که کمتر با تاریخ آشناست، به اختصار بفرمایید نادر چه کسی بود و چگونه به قدرت رسید؟
نادرشاه افشار از برجستهترین فرماندهان نظامی ایران در نیمه نخست قرن هجدهم بود که در شرایط فروپاشی دولت صفوی و آشفتگی سیاسی ایران ظهور کرد. او در خراسان از میان ایل افشار برخاست و در ابتدا با پیوستن به شاه تهماسب دوم صفوی، خود را در خدمت بازگرداندن حکومت صفوی قرار داد. نادر در فاصله کوتاهی توانست افغانهای هوتکی را شکست دهد، بخشهای مهمی از قلمروی ایران را از تصرف نیروهای افغان و عثمانی خارج کند و قدرت نظامی کمنظیری به دست آورد. اما بهتدریج روشن شد که هدف او صرفاً احیای سلطنت صفوی نیست. پس از کنار گذاشتن شاه تهماسب دوم و قرار گرفتن عباس سومِ خردسال در جایگاه شاه، نادر در ۱۱۴۸ق/۱۷۳۶م در دشت مغان به سلطنت رسید. به این ترتیب، مردی که در آغاز خود را فرمانده و مدافع سلطنت صفوی معرفی میکرد، سرانجام خود به بنیانگذار سلطنت افشاری تبدیل شد.
نادرشاه در چه شرایطی ظهور کرد و برای تثبیت قدرت خود با چه دشواریهایی روبهرو بود؟
ظهور نادر را نمیتوان بدون توجه به بحران عمیق سیاسی پس از سقوط صفویه فهم کرد. سقوط اصفهان در ۱۱۳۵ق/۱۷۲۲م تنها سقوط یک پایتخت نبود؛ ساختار سیاسیای که طی بیش از دو قرن حول سلطنت صفوی شکل گرفته بود، دچار فروپاشی شد. ایران با چند مشکل همزمان مواجه بود: حضور افغانها، پیشروی عثمانی و روسیه، رقابت مدعیان سلطنت، ضعف حکومت مرکزی، قدرتیابی نیروهای محلی و قبیلهای و آشفتگی مالی و نظامی. نادر در چنین فضایی ابتدا با ایجاد یک ارتش قدرتمند، خلأ قدرت را پر کرد. اما مشکل اصلی او پس از پیروزیهای نظامی آغاز شد. شکست دادن دشمن با مشروعیت یافتن به عنوان شاه یکسان نبود. او باید توضیح میداد چرا یک فرمانده افشاری باید جایگزین خاندان صفوی شود؛ خاندانی که برای مدت طولانی مشروعیت سیاسی و مذهبی خود را با تشیع پیوند داده بود. ارتش میتوانست سرزمین را فتح کند، اما برای تثبیت سلطنت، نادر به نوعی توجیه سیاسی و مذهبی نیز نیاز داشت.

وقتی نادرشاه پس از سقوط صفویه به قدرت رسید، دقیقاً مشروعیت خود را بر چه مبنایی میخواست بنا کند؟
مشروعیت نادر تکپایه نبود. او کوشید چند منبع مشروعیت را همزمان در کنار یکدیگر قرار دهد.
نخست، مشروعیت ناشی از پیروزی و توانایی نظامی بود. نادر میتوانست خود را کسی معرفی کند که ایران را از افغانها و دشمنان خارجی نجات داده و تمامیت سرزمینی کشور را بازگردانده است.
دوم، مشروعیت سیاسی و رضایت بزرگان کشور بود. انتخاب او در اجتماع بزرگ دشت مغان در ۱۷۳۶، دستکم در روایت رسمی، به صورت نوعی توافق بزرگان، نظامیان و رجال کشور برای انتقال سلطنت از صفویان به نادر عرضه شد.
سوم، مشروعیت تاریخی و قومی بود. پژوهشهای جدید نشان دادهاند که نادر و تاریخنگار دربارش، میرزا مهدیخان استرآبادی، بر تبار افشاری و ترکمانی نادر نیز تأکید میکردند و آن را در مقایسه با قدرتهای عثمانی، گورکانی و آسیای مرکزی، بخشی از استدلال حق حکومت او قرار میدادند.
چهارم، مشروعیت مذهبی بود؛ یعنی تلاش برای بازتعریف رابطه دولت با تشیع و تسنن و ارائه مذهب جعفری به عنوان چارچوبی که بتواند شکاف شیعه و سنی را کاهش دهد.
بنابراین، مسئله اصلی نادر صرفاً این نبود که «چگونه شاه شود»، بلکه این بود که چگونه سلطنتی را که فاقد سابقه موروثی صفوی بود، قابل قبول و توجیهپذیر کند.

آیا قدرت نظامی برای او کافی بود یا به دنبال مبنایی فراتر از شمشیر بود؟
قدرت نظامی برای به قدرت رسیدن نادر بسیار مهم بود، اما برای مشروعیت بخشیدن به سلطنت کافی نبود. نادر بیش از هر فرمانروای دیگری در ایران عصر خود با ارتش پیوند داشت و حتی ساختار دولت او تا حد زیادی در خدمت ارتش قرار گرفت. پژوهش «جان پری» نیز تأکید میکند که نادر بیش از هر فرمانروای ایرانی دیگری «به واسطه ارتش به قدرت رسید و به واسطه همان ارتش نیز سقوط کرد. اما خودِ نادر نیز ظاهراً میدانست که سلطنت صرفاً با شمشیر پایدار نمیشود. برگزاری مجلس مغان، استفاده از زبان مذهبی، تلاش برای اصلاح رابطه شیعه و سنی، مذاکره با عثمانیها و تلاش برای تثبیت جایگاه مذهب جعفری، همه نشان میدهد که او در پی ایجاد چارچوبی فراتر از زور نظامی بود. البته این نکته بسیار مهم است که در تحلیل نادر نباید «تلاش برای مشروعیت» و «موفقیت در کسب مشروعیت» را یکی انگاشت. نادر در ایجاد قدرت سیاسی موفق بود؛ اما در تبدیل آن قدرت به مشروعیتی پایدار، با مشکلات جدی مواجه شد. حتی مورخان دوره افشاریه نادرشاه را به عنوان پادشاه ایران قبول نداشتند، چراکه با ملاکهای آنان که همانا سیادت و پیر طریقت بود همخوانی نداشت. البته سیادت در حکومت صفوی کاملاً ساختگی بود، جد اعلای خاندان صفویه، شیخ صفیالدین اردبیلی هم سنی بود و هم سیّد نبود. این نسبسازی سیادت از دوران بعد که صفویان به دنبال قدرت دنیوی رفتند ایجاد شد. بهترین کتاب در این زمینه کتاب شیخ صفی و تبارش از احمد کسروی است که حتی برای کسب مشروعیت پادشاهان صفوی به دست بردن در متون تاریخی صفوی مبادرت می ورزند که ازجمله میتوان به کتاب صفوه الصفای ابن بزاز اشاره کرد.

ارنست تاکر دکترای خود را از دانشگاه شیکاگو تحت نظر جان وودز دریافت کرد و موضوع پایاننامهاش به بررسی دوره نادرشاه اختصاص داشت. از سال ۱۹۹۰ در بخش تاریخ آکادمی نیروی دریایی ایالات متحده در آناپولیس تدریس میکند و نویسنده مقالات متعددی در زمینه تاریخ عثمانی و ایران است. او همراه با توماس سندرز و گری هامبورگ کتابی با نام «مواجهه روسها و مسلمانان در قفقاز: دیدگاههای جایگزین درباره درگیری شمیل و روسها ۱۸-۱۸۰۰» (۲۰۰۴) منتشر کرده است.
تلاش نادر برای کسب مشروعیت را باید بیشتر یک پروژه سیاسی و واقعگرایانه دانست یا اقدامی برای ایجاد یک نظم جدید در ایران؟
به نظر من این دو برداشت را نباید کاملاً مقابل یکدیگر قرار داد. پروژه نادر هم سیاسی و واقعگرایانه بود و هم واجد عناصر ایجاد نظم جدید. از یک سو، رفتار او کاملاً با نیازهای سیاسی زمانه ارتباط داشت. پس از جنگهای طولانی با عثمانی، یکی از مسائل اساسی او کاهش شکاف مذهبی ایران و جهان سنی بود. پیشنهاد شناسایی مذهب جعفری بهعنوان «مذهب پنجم» در کنار مذاهب چهارگانه اهل سنت، در همین چارچوب قابل فهم است.
از سوی دیگر، نادر صرفاً نمیخواست یک مسئله دیپلماتیک را حل کند. او در حال تلاش برای تعریف دوباره نسبت میان سلطنت، مذهب و هویت سیاسی ایران پس از صفویه بود. به همین دلیل، میتوان سیاست مشروعیت نادر را نوعی بازسازی نظم سیاسی پس از فروپاشی صفویه دانست؛ البته نظمی که بسیار شخصمحور بود و نتوانست پس از مرگ او به یک ساختار پایدار تبدیل شود.
چرا نادرشاه پس از رسیدن به قدرت، مسئله مذهب را تا این اندازه وارد پروژه مشروعیت خود کرد؟
زیرا مسئله مذهب یکی از مهمترین میراثهای سیاسی صفویه بود. صفویان طی دو قرن تشیع دوازده امامی را به بخش مهمی از هویت دولت و سلطنت ایران تبدیل کرده بودند. بنابراین، نادر نمیتوانست بدون توجه به این میراث، سلطنت جدید خود را تثبیت کند.
از طرف دیگر، ایران شیعی در میان قدرتهای عمدتاً سنی عثمانی، آسیای مرکزی و افغانستان قرار داشت. نادر که خود قصد داشت با عثمانی وارد جنگ شود و در جهان اسلام جایگاه قدرتمندی پیدا کند، با یک مسئله عملی مواجه بود: چگونه میتوان قدرت سیاسی ایران را حفظ کرد و در عین حال تنش مذهبی با قدرتهای سنی را کاهش داد؟
در اینجاست که ایده مذهب جعفری اهمیت پیدا میکند. نادر تلاش کرد تشیع را به شکلی تعریف کند که بتواند در چارچوب وسیعتر جهان اسلام جای گیرد، بدون اینکه لزوماً تمام میراث مذهبی صفوی را حفظ کند.

نادرشاه برای جلب نظر علمای شیعه و سنی چه اهدافی داشت و چرا این تلاشها در نهایت به نتیجه پایدار نرسید؟
اهداف او چندگانه بود:
- کاهش شکاف شیعه و سنی؛
- کاهش تنش ایران و عثمانی؛
- کسب نوعی مشروعیت مذهبی برای سلطنت جدید؛
- ایجاد جایگاهی رسمی برای مذهب جعفری در جهان اسلام؛
- تسهیل مناسک حج و روابط مذهبی؛
- ایجاد شرایط مناسبتر برای سیاست خارجی ایران.
نادر در این زمینه پیشنهاد کرد مذهب جعفری به عنوان مذهب پنجم در کنار مذاهب چهارگانه اهل سنت شناخته شود. همچنین موضوعاتی مانند جایگاه پیروان جعفری در مسجدالحرام، امیرالحاج ایرانی، مبادله اسیران و روابط دیپلماتیک با عثمانی را مطرح کرد. در ۱۷۴۳م نیز نشست معروف نجف میان عالمان شیعه و سنی برگزار شد که در آن تلاشهایی برای کاهش اختلافات مذهبی صورت گرفت. اما این روند با مقاومتهای مذهبی و سیاسی، بهویژه از سوی ساختار عثمانی، نتوانست به یک توافق پایدار و فراگیر تبدیل شود. از سوی دیگر، در داخل ایران نیز سیاست مذهبی نادر با منافع و باورهای تثبیتشده جامعه شیعی و نهادهای مذهبی سازگاری کامل پیدا نکرد. بنابراین، مشکل نادر فقط مخالفت عثمانی نبود؛ بلکه مسئله، ریشهدار بودن تشیع در ساختار اجتماعی و فرهنگی ایران نیز بود.
نادرشاه را باید پایاندهنده بحران پس از صفویه دانست یا آغازگر نوع تازهای از بحران مشروعیت در ایران؟
اگر این پرسش را از منظر تاریخ مشروعیت بررسی کنیم، پاسخ دقیقتر این است که نادر هر دو نقش را داشت.
او در مرحله نخست، واقعاً بخشی از بحران پس از صفویه را حل کرد. حکومت مرکزی را احیا کرد، نیروهای خارجی را عقب راند و قلمروی گستردهای را دوباره تحت کنترل یک حکومت مرکزی قرار داد. اما راهحل نادر، عمدتاً بر شخص شاه و ارتش او استوار بود. به همین دلیل، بحران مشروعیت صفوی تا حدی از میان رفت، اما مسئله جدیدی پدید آمد: اگر سلطنت دیگر بر خاندان صفوی متکی نیست، پس مبنای انتقال قدرت از نادر به جانشین او چیست؟
این مسئله پس از مرگ نادر بهسرعت آشکار شد. او در ۱۷۴۷ به دست نیروهای خود کشته شد و پس از آن کشمکش جانشینی و جنگ داخلی آغاز شد و قلمروی او بهسرعت دچار تجزیه شد. از این دیدگاه، نادر بحران مشروعیت صفوی را حل نکرد؛ بلکه صورت مسئله مشروعیت را تغییر داد.

چرا مسئله مشروعیت نادرشاه حتی پس از مرگ او نیز بر تاریخ ایران اثر گذاشت؟ آیا ناکامی او در حل مسئله جانشینی و مشروعیت، بخشی از بحران سیاسی پس از او را توضیح میدهد؟
بله، تا اندازه زیادی. نادر توانست یک دولت قدرتمند ایجاد کند، اما نتوانست نهاد سلطنتی پایدار و سازوکار روشن جانشینی ایجاد کند. دولت او بهشدت به شخصیت نادر و ارتش وابسته بود. به همین دلیل پس از قتل او در ۱۷۴۷، مبارزه بر سر جانشینی بهسرعت آغاز شد. این مسئله در تاریخ ایران بعدی نیز اهمیت داشت. حتی قاجاران، که دههها بعد به قدرت رسیدند، ناگزیر بودند نسبت خود را با میراث صفوی و تجربه نادر تعریف کنند. پژوهشهای جدید نشان میدهند که آقامحمدخان قاجار از یک سو محل تاجگذاری نادر در دشت مغان را انتخاب کرد، اما از سوی دیگر برای تقویت مشروعیت خود بر میراث شیعی صفوی تأکید نمود و نسبت به میراث نادر فاصلهگذاری کرد. بنابراین، مسئله نادر فقط یک مسئله مربوط به سالهای ۱۷۳۶ تا ۱۷۴۷ نیست؛ بلکه بخشی از تاریخ طولانیتر جستوجوی مبنای مشروعیت سلطنت در ایران پس از صفویه است.

اثر محمدعلی فرزند محمدزمان این اثر در مالکین موزه بریتانیا قرار دارد.
امروز بازخوانی تجربه نادر، غیر از ارضای حس کنجکاوی تاریخی چه فایدهای دارد و به چه کار پژوهشگران تاریخ میآید؟
اهمیت مطالعه نادر فقط در شناخت یک فرمانده بزرگ یا یک فاتح نظامی نیست. تجربه او امکان مطالعه یکی از مهمترین مسائل تاریخ سیاسی ایران را فراهم میکند: رابطه میان قدرت، مشروعیت، مذهب و دولت.
مطالعه نادر به پژوهشگر نشان میدهد که چگونه در شرایط فروپاشی یک دولت، قدرت نظامی میتواند خلأ سیاسی را پر کند؛ چرا پیروزی نظامی الزاماً به مشروعیت سیاسی پایدار منجر نمیشود؛ چگونه یک فرمانروا برای توجیه حکومت خود از تاریخ، تبار، مذهب، نخبگان و دیپلماسی استفاده میکند؛ چگونه سیاست مذهبی میتواند هم ابزار سیاست داخلی باشد و هم ابزار سیاست خارجی؛ و سرانجام، چرا مشروعیت شخصی یک فرمانروا بدون نهادهای پایدار ممکن است با مرگ او فرو بریزد.
براساس این دیدگاه، نادر برای پژوهشگر تاریخ یک مطالعه موردی بسیار مهم درباره گذار از سلطنت صفوی به جهان سیاسی پس از صفویه است. نکته مهمتر این است که نباید نادر را فقط از دریچه روایتهای سنتی، یعنی «قهرمان فاتح» یا برعکس «ویرانگر ایران»، مطالعه کرد. خود تاریخنگاری نادر نیز بخشی از مسئله است؛ زیرا روایتهای درباری، مذهبی، ایرانی، عثمانی و اروپایی هر کدام تصویر متفاوتی از او ساختهاند. بنابراین، مطالعه نادر همزمان مطالعه قدرت و تولید روایت درباره قدرت است. پژوهشهای جدید نیز دقیقاً به همین مسئله، از جمله چگونگی ساخت ادعاهای نادر درباره تبار و حق فرمانروایی، توجه کردهاند.
این نکته را میبایست اذعان داشت که تفکرات خرافهای و توسل به رمل و جادو که در دوران شاه سلطان حسین و در کل صفویه رواج داشت ازجمله به سلطنت رسیدن چند روزه یوسفی ترکش دوز نقطوی در عصر شاه عباس اول و همچنین اندیشههای خرافهپرستانه اواخر دوره صفوی بلای جان حکومت نادرشاه برای کسب مشروعیت شد. زمانی که مردمانی به تفکرات ابلهانه حاکمان خود عادت کنند و به آن خو بگیرند سخت میتوان این تفکرات را کنار زد، نمونه افکار و رفتار ابلهانه را که صفویه انجام میدادند را میتوان در کتاب رستمالتواریخ ملاحظه کرد. زمانی که به تاریخنگاری ایران در بعد از حمله مغول تا دوره معاصر نظر میافکنیم درمییابیم که نقش قضا و قدر الهی در به حکومت رسیدن سلاطین در ایران نقش اساسی دارد. مورخانی همچون جوینی، رشیدالدین فضلالله، حافظ ابرو، خواندمیر، اسکندر بیگ ترکمان و دیگران همگی اذعان میدارند که قضا و قدر الهی سبب روی کار آمدن به طور نمونه چنگیز خان مغول یا تیمور در ایران شد. بیخردی و بلاهت رهبران سیاسی و مردمان را به حساب نمیآورند بلکه همه مشکلات را به گردن قضا و قدر الهی میاندازند. این سنت تاریخنگاری تا دوران معاصر ادامه یافته است.
و نکته پایانی..
مسئله اصلی کتاب این نیست که نادر چگونه ایران را فتح کرد، بلکه این است که پس از فتح ایران چگونه میخواست توضیح دهد که چرا حق دارد بر آن حکومت کند. نادرشاه قدرت خود را با ارتش به دست آورد، اما خیلی زود دریافت که شمشیر بهتنهایی نمیتواند سلطنتی پایدار ایجاد کند. ازاینرو، در کنار قدرت نظامی، به دشت مغان، نخبگان سیاسی، تبار افشاری و ترکمانی، تاریخ، مذهب و مناسبات شیعه و سنی روی آورد. طرح مذهب جعفری، مذاکرات با عثمانی و تلاش برای نزدیک کردن شیعه و سنی بخشی از همین پروژه بود. با این حال، فاصله میان قدرت سیاسی و مشروعیت پایدار هرگز به طور کامل از میان نرفت. پس از مرگ نادر، فروپاشی سریع ساختار سیاسی او نشان داد که ایجاد یک دولت قدرتمند با ایجاد یک نظم مشروع و پایدار دو مسئله متفاوت است. از این منظر، تجربه نادرشاه یکی از مهمترین نمونهها برای فهم بحران مشروعیت در ایران پس از صفویه و چگونگی بازتعریف رابطه میان سلطنت، مذهب، ارتش و جامعه است.
۲۵۹















ثبت دیدگاه