شهریار نیوز:
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا) به نقل ار روابط عمومی و امور بینالملل خانه کتاب و ادبیات ایران، محفل شعرخوانی «قند مکرر» به مناسبت روز شعر و ادب فارسی، چهارشنبه (۲۵ شهریور ۱۴۰۵) در سرای اهل قلم برگزار شد.
سهیل محمودی در ابتدای این محفل با اشاره به نقش شعر در شکلگیری هویت فرهنگی ایرانیان گفت: در قرن چهارم و در دوره سامانیان، از رودکی تا فردوسی، شعر به یاری ما آمد و به ما هویت و شخصیت داد.
وی ادامه داد: در دوره مشروطیت نیز بزرگترین رسانه، شعر بود. هرکس بخواهد تاریخ مشروطیت را عمیقتر بررسی کند، باید به سراغ شعر ادیبالممالک فراهانی، فرخی یزدی، میرزاده عشقی، ملکالشعرای بهار، نسیم شمال و دیگر شاعران این دوره برود.
محمودی سپس با اشاره به وضعیت شعر در روزگار کنونی افزود: شاید هیچ پدیدهای به اندازه شعر مظلوم واقع نشده باشد، هرچند که شعر همواره به یاری فرهنگ ایران آمده است، اما امروز کسانی که نسبت به شعر مسئولیت دارند، گاهی شعر را درک نمیکنند. با این حال، هیچ چیز به اندازه شعر به یاری ما نیامده است.
این شاعر و ترانهسرا در ادامه به دوره سلطان محمود غزنوی اشاره کرد و ادامه داد: ما گاهی به سلطان محمود غزنوی بد و بیراه میگوییم، اما باید توجه داشته باشیم که در دوره او تعداد زیادی از شاعران زبان فارسی گرد هم آمدند و شاعرانی مانند منوچهری و دیگر شاعران ظهور کردند.
وی سپس شعری درباره ایران به شرح زیر خواند:
اینجا وطن یگانه سیمرغ است
این باغ پر از ترانه سیمرغ است
ای پاکی کودکانه تردید مکن
البرز هنوز خانه سیمرغ است
ایران بلند قامت ایران نجیب
سیمرغ هزار جلوه ایران عجیب
بر آیینهات غبار اندوه مباد
ایران غریبم آه ایران غریب
ای میهن ارجمند ایران عزیز
دلها به تو پایبند ایران عزیز
کوتاهیمان مباد در یاری تو
ای مادر سربلند ایران عزیز
آمیزهای از خشم و مدارا ایران
آئینهای از سکوت و غوغا ایران
پیوند ملاحت و شجاعت باهم
ایران گردآفرید زیبا ایران
این خاک بجز مدفن بیگانه مباد
چشم طمعی به سوی این خانه مباد
عالم تن و ایران دل آن است امروز
این خانه عاشقانه ویرانه مباد
آئینه لبخند بهارم ایران
آرامش رنج روزگارم ایران
دستم تهی و دلم پر از غم اما
ایران همه دار و ندارم ایران
زهرا زاهدی از دیگر شاعران حاضر در این محفل، شعری با موضوع زبان فارسی خواند:
خوش داشتم
در روزگار دیگری میزیستم:
آنجا که سرزمین «پارسی»
فراختر بود؛
از خوارزم تا سومنات
از کَشمیر تا سپاهان
از بدخشان تا قونیه
از خُتَن تا انطاکیه+
از غزنه تا بخارا؛
آنجا که «حکیم»
بیهراس از خشم «سلطان»
بنویسد:
«پی افکندم از نظم، کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند».
خوش داشتم
در روزگار دیگری میزیستم،
اما زمانه دیگری است
و فارسی
وطن ماست
تنها در کاغذ و دفترهای نَژَند
زمین و زمان بین ما خطی کشیده است بلند
و فرزندان فارسیگویش گسستهاند از خُجند تا سهند.
خوش داشتم
در روزگار دیگری میزیستم،
اما زمانه دیگری است
حال در سرزمین پارسی
«بیگانگانیم» که تنها به فارسی شعر میخوانیم.
باد و باران به کاخ بلندمان مَرَساد!
خوش داشتم
در زمانهای میزیستم
بینیاز از رُقعهای
که سرنوشت کودکان آواره را تغییر میدهد.
خوش داشتم
زمان را بشکنم
و لفظ دَری را به دهان گنجشکان برگردانم،
اما زمانه دیگری است
و در شرق و غرب
گنجشگکان فارسی نمیخوانند.
آری، زمانه، همه چیز را تغییر میدهد؛
فارسی خواندن
شناسنامه میخواهد
و در اداره مهاجرت
«تهمینه» و «رستم» را نمیشناسند
و کسی چه میداند
شاید شاعری در همین مرزها خودکشی کرده باشد.
زمانه دیگری است
باران بیاندازه میبارد،
اما میتوانیم زمان را نگه داریم
در پیاله هم چای سبز بنوشیم
و شاخههای نورَس باغ را
به یکدیگر پیوند بزنیم.
باد و باران به کاخ بلندمان مَرَساد!
او شعر دوم خود را به دو ملت ایران و افغانستان تقدیم کرد:
هم ریشه و هم خانه و همشانه هستیم
در شادی و غم یار هم، یارانه هستیم
احریمن است و آنک به افسون میدمت که
در بطن مادر ما و تو بیگانه هستیم
دوژخیم اگر پیوسته میخواهد جدایی
ما ساکنان کشور شاهنامه هستیم
یک سو تهمت یک طرف اصحاب توران
ما راویان این مصاف کهنه هستیم
ضحاک اگر تیغ از نیام خود بر آرد
ما کاوهایم و آرش و تهمینه هستیم
دشمن نشاید یک رگ مار را بریدن
ما وارثان غیرت رودابه هستیم
آزاده خوی بر مکر دشمن میخروشیم
ما پهلوانان یل این خانه هستیم
رزم آوران روز پیکار و نبردیم
ما زنده جانان ایم و کی افسانه هستیم
سام نیرمان، رستم و گردآفرین
بر عهدمان با یار خود مردانه هستیم
هم ریشه و هم خانه و همسایه هستیم
ما ساکنان کشور شهنامه هستیم
در ادامه کلیپ شعرخوانی الهام نسفی؛ شاعر تاجیک از شهر ترمذ، پخش شد.
محمد سلامی نیز شعری طنز درباره گفتوگوی یک جوان با فردوسی خواند:
یکی بچه ژیگول غربی مآب
به دیدار فردوسی آمد به خواب
حکیم سخن را بگفتا: هِلو
کامی از کرج آمدم اسمِ تو ؟
بدو گفت فردوسی اینها چه بود؟
ندانم چه گفتی ولی خب درود
گر از نام و رسم و نشان پرسی ام
ابوالقاسمم بنده فردوسیام
نگاهی سپس بر تن وی نمود
به شلوار تنگی که صدچاک بود
سپس گفت فردوسی پاک زاد
چه کس جامه بر پای تو چاک داد؟
ز دشمن اگر تیر خوردی بگو
وگر زخم شمشیر خوردی بگو
بگو تا که رستم کند چاره اش
بگیرد کند از وسط پارهاش
جوابش چنین داد آن کینه جو
که این زاپ شلوار بنده است عمو
همه عاشق این ادا و قِرم
همه عاشق زلف و موی فِرم
نگاه کن یه خرده به دور و برت
چیه اونکه بستی به دور سرت
بچرخون عمو کله ی دیشتو
برو فید کن با موزر ریشتو
عوض کن عمو تیپ و استایلتو
نگو آپ نکردی پروفایلتو
سپس رو به فردوسی آن فسقلی
بگفتا عمو جون شما سینگلی؟؟
من این رِل شدم تازه یک ماه ِ پیش
که خرمایه و با کلاسه دَدیش
ابوالقاسم از صحبت پر ز عیب
زنخدان فرو برد چندی به جیب
چو لَختی بیامد ز جیبش برون
به کامی بگفتا که ای بچه جون
کجا این سخن گفتن آموختی
که مادر زبان را پدر سوختی
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
گرینچ و کول و تاکسیک و پیک می
که قافیه از گفتنش نیک نی
چه آورده ای بر سر این زبان
برو دور شو پیش چشمم نمان
چرا پارسی را به هم کوفتی
چرا کردی این سان تو ای کوفتی
چه گفتی تو از فالو و ریلز و تگ
چه باشد دگر معنی رد فلگ
مگر ای پسر پشه مغز و خُلی
نگو می خوری، را چنیین: میقُلی
نگو مرسی ای جان به جای سپاس
مکن حرف بیگانه را اقتباس
نگو جای ذکر سلامت هلو
که با گرز رستم بگردی ولو
نگو جای این واژه ی قطع ،کات
که با گرز رستم بکوبد به پات
نگو جان من جای خُب هی اوکی
که کوبم به فرقِ تو با دسته طی
به اجبار قافیه در بیت پیش
نیاورد رستم دگر گرز خویش
نگو دم به دم نیستم روی مود
که از سینه ی من بخیزاد دود
نگو مهربان جای نقشه پلن
که رنجیده از تو دل و جان من
تو گیلتی پلیژر مگو بی هنر
گرفت از بیانش زبانم پسر
چنین صحبت زشت و مبهم چرا؟
عزیزم بگو هان عجیجم چرا؟؟
نگو جای حمله اتک بی خرد
که رستم ببیند تو را میدرد
نگو جای ناپخته و خام نوب
که اندازمت با لگد توی جوب
نگو جای ترسیدن خود فیریک
که میگویمت ناسزایی رکیک
فعولن فعولن فعولن نوشت
بر این وزن فحشی بدو داد زشت
سپس گفت فردوسی خوش بیان
سرت را بیاور جلو ای جوان
سیاهی زیر لبِ تو چه است
چرا ریش تو همچنان فرچه است
دماغ زمخت و عقابیت کو؟
چگونه کشی با چنین وضع بو
چه کردی تو با روی و شکلت جوان
برو دور شو پیش چشمم نمان
چو فردوسی از جای ناگه بخواست
خروش از خم چرخ چاچی بخاست
جوانک فرو ماند در کار خویش
برفت و عوض کرد شلوار خویش
در ادامه کلیپ شعرخوانی صفر عبدالله، شاعر تاجیک، پخش شد.
احمد شهریار از شاعران حاضر در این آیین، دو غزل خواند. غزل نخستش چنین است:
نیستم در مهر و ماه آسمان پارسی
زره ای ای کاش باشم در جهان پارسی
دهلی و لاهور و تهران و سمرقند و هرات
میدرخشد هر کجا نام و نشان پارسی
یاد ایامی که میخواندم فزین را در قنوت
بیت حافظ بود در گوشم اذان پارسی
در دل لم یزرع کاغذ چه گلها کاشتند
بیدل و اقبال و خسرو در زبان پارسی
صاف مثل آینه هموار چون باد نسیم
طبع من نوشیده از آب روان پارسی
شهریار آری سر تعظیم باید خم کنی
پیش شعر شهریار خوش بیان پارسی
غزل دوم او نیز به شرح زیر است:
تاریخ تکه تکه تهرانم
من نقشه بزرگ خراسانم
هر قطره خون که از ما جمع افتاد
فریاد زد که لعل بد اخشانام
در بلخم و مسافر تبریزم
در زابلم و اسیر سمنگانم
چون باد میوزد به هوای تو
تبریز و بلخ و قونیه در جانم
من هم صدای نغمه داودم
آهنگ رودخانه بغمانم
خاکام اگر که خاک سمرقندم
تقدیم خال هندوی ترکانم
هرجا که عشق میدمد از خاکش
آنجاست سرزمین نیاکانم
من از دیار دهلیام و لاهور
از کوچههای کابل و تهرانم
فاطمه راکعی نیز در این محفل شعری با مطلع «حماسه است، حماسه، حماسه در وطن من/ تهمتن است، تهمتن به عرصه، هموطن من» خواند:
حماسه است، حماسه، حماسه در وطن من
تهمتن است، تهمتن به عرصه، هموطن من
چه می کنند پلیدان، به خاک پاک من، ایران؟
که دیو راه ندارد به ساحت وطن من…
بگو به تیر زنندم به سر، ز پا فکنندم
که در اسارت دیوان، مباد جان و تن من
از این حماسه اگر چه به لکنت اند قلمها
ببین به الکن شعرم، وطن، وطن، وطن من
چه راه بکر بلندی! چه عزتی است خدایا!
به شوق رفتن راهت، به وجد آمدن من…
چراغ راه دلیران! ز تیغ و دشنه دیوان
چه لاله ها که شکفته به باغ پیرهن من!
او شعر دومی نیز به شرح زیر خواند:
میرود پرشتاب و بیقرار و بیتوقف و رکود رود
در مسیر خود سلام میکند به این و آن
سنگ میزند کسی به سینهاش
دیگری گلی نثار میکند
او فقط نگاه میکند و میرود
رفتن و گذشتن و گذاشتن مرام اوست
رود نام اوست…
راکعی همچنین شعری برای کودکان خواند:
کودکان درد، کودکان دورهگرد
کودکان چشمهای سرخ، چهرههای زرد
کودکان زخمهای گرم، دستهای سرد
کودکان از پی معاش در تلاش
کودکان مرگ
پارههای پیکر مناند
بچههای دیگر مناند
سعید مظلوم نیز در این آیین اشعاری درباره زبان فارسی و همچنین مسائل روز از جمله شهادت کودکان مدرسه شجره طیبه در میناب، خواند. شعر او درباره شهادت کودکان مدرسه شجره طیبه را در ادامه بخوانید:
کی باغ ارم کشور ویران شده باشد؟
کی عرش خدا عرصه شیطان شده باشد
کی ابرهه سالم به در از مهلکه جان برد
آن کعبه در این معرکه ایران شده باشد
از داغ فرو خفته کودکان میناب
چشمان پریها همه گریان شده باشد
از خون جوانان وطن لاله دمیده
بنگر که خیابان چو گلستان شده باشد؟!
این سیل دل ابر بهارست در امسال؟!
یا ابر دل ماست که باران شده باشد
در حسرت نوحی ست جهان منتظر اوست
چون بحر عظیمی که بیابان شده باشد
صد فاتحه کم نیست؟ جهانی که در آن یک
چنگیز مغول مظهر انسان شده باشد
اسماعیل امینی نیز در این محفل شعر زیر را خواند:
ایران من ایران دیرین ای جانم ایران
تهران من تهران غمگین، تهران خندان
آن روزها در کوچههایت غوغای بازی
این روزها در سایۀ جنگ آباد و ویران
آن روزها که مادرم بود من بچه بودم
بی مادرم هستم، چه هستی! بیچاره انسان
از خانه بیرون میزنم باد، تنهایی صبح
یک نان سنگک میخرم هان ! عطر خوش نان
با عطر نان یاد پدر بود یادش به خیر آه
صبح است و شور زندگی هست در هر خیابان
میدان آزادی چه زیبا تنها سر راه
با یاد آزادیست انگار رؤیای میدان
بر دامن پاک دماوند میلاد تهران
وحید عیدگاه طرقبهای از دیگر شاعران حاضر در این آیین، شعر زیر را برای حاضران خواند:
سایهات بودم به خاک افتاده محو سایهجنبانیت
بود ویرانیت ویرانیم، ویرانیم ویرانیت
چارهساز دردسرهایم شدی امّا نشد هرگز
از گرانجانی چو من چیزی به جز سردرد ارزانیت
بر تنت هر بوسهام سیگارِ خاموشاندهای بر برف
سوخت امّا کم نکرد از سوز سرمای زمستانیت
آب رفت از اشک، بالاپوش آغوشم که روزی بود
در دل ابریترین شبهای بارانیت بارانیت
با نوازشهای دست مهربانم تازه شد دردت
درد بیدرمان من، درد کهن، در زخم پنهانیت
زخم سوزانی که میپوشانیاش از من، ولی پیداست
در نگاه آن دو غمگین پشت مژگان آن دو زندانیت
چون نفسهایم که می آشفت لَختی گیسوانت را
ناگهان افزود گویی گفتههایم بر پریشانیت
باز در آیینهات انگار چین افتاد از عکسم
باز سنگ انداختم در برکۀ آرام پیشانیت
در پایان این آیین برگزیدگان جشنواره «قند مکرر» به این شرح اعلام شدند:
محمد سلامی در بخش طنز، زهرا زاهدی از افغانستان و سعید مظلوم در بخش شعر پاسداشت زبان فارسی به عنوان برگزیدگان این جشنواره معرفی شدند.














ثبت دیدگاه