چهارشنبه, ۲۲ مهر , ۱۴۰۵ Wednesday, 14 October , 2026 ساعت تعداد کل نوشته ها : 29866 تعداد نوشته های امروز : 28×
پ
پ

شهریار نیوز:

سرویس ادبیات خبرگزاری کتاب ایران (ایبنا): سید جواد میرهاشمی؛ فیلم‌ساز، پژوهشگر، معلم سینما:

روایت پیشین (پاتوغ‌ها و ایستگاه‌های عمر)

خیابان شاهرضای سابق من

حتماً خبر نداری که من مدتی است مُرده‌ام. در واقع جزء آن عده عابران تو بودم که هیچ وقت آمد و رفتشان برای تو اهمیتی نداشته است. از آن آدم‌ها نبودم که برای عبورشان راه‌های ترا از شش جهت می‌بستند در هر قدمی پاسبان می‌گذاشتند به درخت‌هایت ریسه چراغ رنگی آویزان می‌کردند به مناسبت حضور، آیین زاد ـ مرگ‌شان، جمعیت را تظاهرکنان از تو عبور می‌دادند. حتی من به اندازه آن رفتگرانی که در تو درخت کاشته‌اند در حیات تو سهمی از خاطره نداشته‌ام. اما من در زندگی خودم خیلی ترا دوست داشتم بارها عاشقانه از تو عبور کرده‌ام. با گوشه و کنارت در مستی و هشیاری، در خواب و بیداری آشنا هستم خودم را با تو رفیق قدیمی می‌دانم، حتی حالا که اسمت را عوض کرده‌ای ساختمان‌هایت را عوض کرده‌ای پل‌های جدیدی داری، رنگ و رویت تغییر کرده است کافه‌ها، مغازه‌ها، درخت‌ها، نام‌ها، سایه روشنی‌هایت همان نیست که من دیده و دوست داشته‌ام. اما مهم نیست آدم‌های مُرده به این چیزها اهمیت نمی‌دهند همان‌طور که خودت هم دیگر به این چیزها اهمیت نمی‌دهی. برای تو چه فرقی می‌کند که برای چه کسی آب‌پاش‌ی‌ات میکنند، یا در تو گرد و خاک کرده‌اند. اسمت رسمت رنگت حجمت این باشد یا آن برای من تفاوتی نمی‌کند. تو همان خیابان جوانی منی آن موقع که تو هم جوان بودی حالا مثل پیرمردها می‌توانیم به آرامی با هم حرف بزنیم. لازم نیست کسی صدای‌مان را بشنود.

… در غروبگاهان دلگیرت که کافه‌های آرامش آن‌ را آسان جبران می‌کرد در پاییز طلایی‌ات که از آن آسمان و باد و حافظه زرین می‌شود، در برف‌هایی که درختان چنار و سپیدارت را خم می‌کند در سرسبزی سراسری شکوفایت ای بهار شهر!

می‌بخشی که هیجان زده شده‌ام غبارهای ولنگار دوزخی هم گاهی دچار حالات نستالژیک می‌شوند این نه آرزوی بازگشتن به آن روزگار است نه خیال باطل باز آمدن جوانی من و تو ای دیر سال!

تو خود می‌دانی که چه می‌گویم آن‌چه پایتخت را شهر من می‌کند در تو نمانده است. دیگر نمی‌توان عاشق تو شد. من نه، جوانی را نشان بده که ترا عاشقانه دوست بدارد یکی از فرزندانت را نشان بده که لبخندی نشاطی، طراوتی … آه چه می‌گویم.

خیابان شادی‌ها و رنج‌های همیشگی من! تو خود می‌دانی که خنده آخرین پلۀ نردبان گریه‌هاست.

(جواد مجابی، تهران – ۷۲، سال‌های شاعرانه، پاتوغ‌ها و ایستگاه‌های عمر، ص ۲۲۵ و ۲۵۵)

یک روایت عور

جواد مجابی به روایت جواد مجابی

سه رمان دیگر در ارشاد دارم که شاید تا چند ماه دیگر اجازه ظهور پیدا کند. “فردوس مشرقی” که یک بار هفتاد تکه‌اش مورد جرح و تعدیل واقع شد باز هم رضایت به چاپ آن ندادند. فکر نکنید که لابد این یک رمان سیاسی یا متنی در طریق اخلاقی است، نه خیر! فقط یک رمان عاشقانه است و عشق در این الحاد روزگار منع اکبر است چرا که انسانی است. همین روزها که از احوال رمان دیگرم “یکی و آن دیگری” جویا شدم گفتند غیر مجاز است. یک داستان صرفاً عاشقانه نه اروتیک و این قضایا در این رمان من گفته‌ام که عشق بی‌صداقت مهلک است. همین رمان آخری‌ام که باز هم سرنوشتش به دست بررسان است کتابی است که خیلی دوستش دارم و نامش لطفاً درب را ببندید. اثری طنزآمیز است قسمت اول از یک تریلوژی که نام‌های عامیانه‌ای دارد و دو تای دیگر “لطـفـاً مـزاحـم نشوید و گوشی دست‌تان باشد که حالا ببینیم اولی منتشر می‌شود یا نه. کار من نوشتن است، همین و نسبت به آن‌چه باید کار می‌کرده‌ام تنبل‌تر به نظر می‌آیم چون چاپ نشدن کارها و شهید شدن‌شان در مراحل مختلف ریتم نوشتن مرا تا حدی کُند کرده است. این یک روش حساب شده بود که ما را حذف فرهنگی کنند ما را از اندیشیدن و نوشتن و سهیم بودن در سرنوشت ملی، به کارهای دیگر منحرف کنند. بعد دیدند که این صداها و قلم‌ها در متن فرهنگی مردم روز به روز تواناتر می‌شود. متأسفانه راه‌های دیگر تجربه شد. من جز نوشتن کاری ندارم و در متن یک فرهنگ شفاهی فراموشکار، بهتر از سند مکتوب به جا نهادن کاری نمی‌شناسم و به رغم تمامی سد و بندها، بـه هـر وسیله و بهانه در این دو دهه ارتباط نوشتاری با مردم را از دست نداده‌ام. گاهی با نوشتن شعر و قصه، گاه با تحقیق و تاریخ‌نگری گاه با روزنامه‌نگاری و برایم نوشتن به مثابۀ زندگی کردن است بیست سال است که می‌نویسم و کارهایم چاپ نمی‌شود و باز هم با سماجت و ایمانی عظیم‌تر از دوران جوانی‌ام می‌نویسم و به عنوان یک کارگر ذهنی می‌کوشم در خدمت ملتم و ادبیات معاصر باشم. (“فردوس مشرقی” به نام “باغ گمشده”و “یکی و آن دیگری” به اسم “در این هوا” چاپ شده است هر دو با سانسور …) از کتاب « ر اتاقی مرکز جهان است» (گفت‌وگوهایی با اهل قلم) سایر محمدی، ۱۳۸۰، ص ۴۰۴

دکتر مجابی باور داشت «ما مردم را ترک نکرده‌ایم و روشن‌فکری را به دستهروشن‌فکر فلسفی، روشن‌فکر سیاسی و روشن‌فکر فرهنگی تقسیم‌بندی می‌کند.» او در گفت‌وگو با مهدی یزدانی‌خرم در سی‌ام آذر ۱۳۸۲ می‌گوید «من خودم را یک روشن‌فکر فرهنگی می‌دانم. برای بیان این مفهوم، ناچارم تعریف ذهنی خودم از روشن‌فکر را ارائه کنم؛ به گمان من نقد خردورزانه و مستمر وضعیت بشری روشن فکری نام دارد و روشن‌فکر کسی است که به نقد خردورزانه وضعیت بشری می‌پردازد. این نقد مطمئنا از فرهنگ بومی و جغرافیایی آن روشن‌فکر آغاز می‌شود اما در آن‌جا متوقف نمی‌ماند و به جهان می‌پردازد. بنابراین در تلفیق این فرهنگ بومی و جهانی است که این نقد خردورزانه شکل می‌گیرد.» از کتاب «من شکل نوشتنم هستم» جواد مجابی ۱۳۹۴، ص ۴۶۷

روایت اول

سحر یک‌شنبه اول ماه رمضان ۱۳۵۸ مصادف با بیست‌ودوم مهرماه ۱۳۱۸، عذرا جوادی و سید اشرف، صاحب فرزندی شدن به نام: «سید جواد». جواد مجابی نیز در نهم مهرماه با «آسیه جوادی» ازدواج کرد؛ پیوندی میان دختر دایی و پسرعمه که حاصل آن، افزون بر دو فرزندشان، حسین و پوپک، چندین ده کتاب، جستار، مقاله، نقاشی و سال‌ها همراهی فرهنگی و هنری بوده است. این سطر، شبیه یک شرح‌حال است؛ اما نوشتن از جواد مجابی، به هر مناسبت، چه زادروزش باشد، چه سالگرد ازدواجش یا هر بهانۀ دیگری، هم آسان است و هم دشوار. آسان از آن رو که چند سالی است این زوج فرهنگی را می‌شناسم و مجال همنشینی و گفت‌وگو با آنان داشته‌ام؛ و دشوار از آن جهت که چگونه می‌توان این همه سال کوشش، آفرینش و زیستن فرهنگی را در چند سطر و یک یادداشت خلاصه کرد؟ مگر می‌شود زندگی و کارنامۀ کسی را که بخشی از تاریخ فرهنگی معاصر ماست، به چند جمله فروکاست؟ در کتاب «کنار غیب ایستاده‌ام؛ یک گفت‌وگوی درازآهنگ»، جواد مجابی در پاسخ به این پرسش که «اگر بخواهید موقعیت خود را به عنوان یک نویسنده توصیف کنید…» می‌گوید:

– در یک عبارت خواهم گفت: من کنار غیب ایستاده‌ام.

– غیب؟

– این غیب تعابیر و ظرفیت‌های گوناگون و گاه متضادی دارد، زمانی خلا است و عدم، گاهی اشاره به فضائی متافیزیک دارد، وقتی به معنای جهان ناشناخته‌است و البته در اغلب موارد، آن هستی نادیدنی است که در برابر و به ازا معرفت معلوم بشری، شناخته می‌شود.

– بهتر نیست که بگوئی ما در قلبِ غیب ایستاده‌ایم، در وسط این معرکه؟

– تو چه می‌دانی کجا قلب است و کجا کنار وقتی که با بی‌نهایتی سر و کار داری.

شاید همین گفت‌وگوی کوتاه، بیش از هر شرح‌حال و معرفی، کلید ورود به جهان فکری مجابی باشد. «کنار غیب» جایی نیست که بتوان مختصاتش را روی نقشه پیدا کرد؛ وضعیتی است میان دانستن و ندانستن، میان امر معلوم و ناشناخته، میان آنچه نوشته شده و آنچه هنوز باید کشف شود.

از هم‌صحبتی با مجابی این بهره را می‌بردی که گفت‌وگو با او به یک موضوع محدود نمی‌ماند. همیشه راهی به ادبیات کهن و معاصر باز می‌شد؛ از شعر و نویسندگی گرفته تا فرهنگ، هنر، جامعه و آدم‌ها. هر موضوعی می‌توانست دری باشد برای رسیدن به موضوعی دیگر.

شنبه، چهاردهم مرداد ۱۳۹۶، در یکی از دیدارها، صحبت از خویش‌کاری فرهنگی و هنری و کتاب کنار غیب ایستاده‌ام به میان آمد. گفتم عنوان کتاب بیشتر به عنوان یک کتاب شعر می‌ماند؛ چیزی شبیه یک تک‌مصراع یا مصرعی که ادامه‌اش در ذهن خواننده شکل می‌گیرد. خندید و گفت: «مهم این است که مردم چه خواهند گفت.» من هر بار که می‌خواستم از آن عنوان الهام بگیرم و به استقبالش بروم، تردید داشتم؛ یا بهتر بگویم، ترس داشتم. شاید وقتی عنوانی از چنین فاصله‌ای با ما سخن می‌گوید، نزدیک‌شدن به آن آسان نباشد. گاهی خودِ عنوان، پیش از متن، آدم را به سکوت وامی‌دارد.

در پایان یکی از دیدارهای تابستانی، سایه‌دستی بر کتاب، از سخنان و نوشته‌های ادیبان و اهل فرهنگ، جمله‌هایی به یادگار نوشته بود: «آن‌که فرهنگ نورزد، به چه ارزد؟«، «آن ارزی که می‌ورزی.»، «عصیان بزرگ خلقت مرا شیطان داند، خدا نمی‌داند.»

و ناستین، آسیه جوادی، از جوانی و خطاها نوشت و جمله‌ای به یادگار گذاشت که بیش از آنکه توصیه‌ای ساده باشد، شبیه یک اصل برای زیستن و انتخاب‌کردن است:

«راهی که همه می‌روند، لزوماً راه درست نیست؛ و راه درست الزاماً راهی نیست که بیشترین آسایش، بیشترین محبوبیت یا بیشترین پیرو را دارد.»

و سپس، در ادامه، این آیه از انجیل متی را به یادگار آورد:

«از در تنگ داخل شوید، زیرا فراخ است آن در و عریض است آن راه که به هلاکت منتهی می‌شود و داخل‌شوندگان به آن بسیارند. اما تنگ است آن در و سخت است آن راه که به حیات منتهی می‌شود و یابندگان آن کم‌اند.»

(متی، باب ۷، آیات ۱۳ و ۱۴)

شاید این جمله، بیش از آن‌که صرفاً یادگاری بر صفحه‌ای از یک کتاب باشد، نسبتی با شیوۀ زیست این خانوادۀ فرهنگی داشته باشد؛ انتخاب راهی که الزاماً آسان‌ترین راه نیست، راهی که شاید رهروانش کم‌تر باشند، اما آدمی را به چیزی فراتر از آسایش و عادت می‌رساند.

خانواده‌ای فرهنگی که سال‌هاست درِ خانه و دلشان را به روی جوانان گشوده‌اند؛ با رویی گشاده، لبانی خندان و حوصله‌ای برای شنیدن، گفت‌وگوکردن و آموختن.

و شاید به همین دلیل است که وقتی به «کنار غیب» فکر می‌کنم، دیگر آن را فقط عنوان یک کتاب نمی‌بینم؛ آن را نوعی ایستادن می‌بینم: ایستادن در کنار ناشناخته‌ها، در کنار پرسش‌ها، در کنار ادبیات و هنر و در کنار آدم‌هایی که هنوز باید از آنان آموخت.

و چه بسا «کنار غیب ایستاده‌ام» برای جواد مجابی فقط یک تعبیر ادبی نباشد؛ تعریفی باشد از تمام عمر او: ایستاده در مرز دانستن و ندانستن، نوشتن و زیستن، و همچنان پرسیدن.

روایت دوم

برای جواد مجابی که در ابرها به نظاره ایستاده شنبۀ تلخ

شنبه، تلخ و گس است؛

امان از شنبه‌های بی‌تو.

شنبه، دوازدهم اردیبهشت ۱۳۴۳، حسین مجابی درگذشت. مرگ، نخستین بار در روز شنبه، به خانۀ مجابی آمد. شصت‌ودو سال بعد، درست در همان روز، شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۴۰۵، جواد مجابی راهی بیمارستان ایران‌مهر شد؛ انگار تاریخ، پس از شصت‌ودو سال، دوباره همان روز را ورق زده باشد. شنبه، داستان دیگری آغاز شد؛ داستانی که نامش را پیشتر «مرگ در کاسۀ سر» گذاشت.

پنج ماه گذشت؛ پنج ماه انتظار، بیم، امید و چشم‌انتظاری و … تا سرانجام، شنبه چهاردهم شهریورماه ۱۴۰۵، جواد مجابی رخت از جهان بست. فاصله شنبه‌ها، شصت‌ودو سال دور از برادر؛ و میان این شنبه‌ها، چه‌ها گذشت. شنبه‌ای که حسین را برد و شنبه‌ای که جواد را. داستانش را زندگی کرد. شنبه، تلخ و گس است؛ امان از شنبه‌های بی‌تو.

برای جواد مجابی که در ابرها به نظاره ایستاده«توی کاسه سرش پر از حشراتی بود که به‌زنبور عسل شباهت می‌برد. حشره‌ها بدنی زرد رنگ با بال‌های سبز داشتند. کوچکتر از زنبور بودند با نیشی پرخراش، کسی تا آن روز این حشره را در آن حوالی ندیده بود. زن می‌گفت تا مدت‌ها رغبت نمی‌کردند عسل بخورند، جسد را که پائین آورده بودند دست‌ها و صورتش آغشته به‌خون و عسل بود. کاسۀ سر شکسته بود با ترکی مهیب، درون کاسه سر پر از آن حشره‌ها بود. مغز را و خون را خورده بودند. حشرات شکل مغز و بجای آن شده بودند. انگار از آغاز در آن کاسه سر جا داشته‌اند.» (مرگ در کاسۀ سر؛ جواد مجابی؛ کتاب جمعه سال اول شماره اول صفحه ۱۰؛ پنج‌شنبه چهارم مرداد ۱۳۵۸)

برای جواد مجابی که در ابرها به نظاره ایستاده

روایت سوم

روز بدرقه

صبح چهارشنبه هجدهم شهریور، کوی نویسندگان را آب و جارو کرده‌اند. کلمات در اندوه‌اند. شعر به سوگ نشسته است. قلم‌ها خاموش مانده‌اند و پالت رنگ، انگار از غم خشکیده است؛ رنگی برنمی‌دارد، رنگی بر بوم نمی‌نشیند. و ما مانده‌ایم با انبوه واژه‌هایی که هیچ‌کدام برای گفتنِ این فقدان کافی نیستند. تابوت به سکو نزدیک می‌شود. ناستین پیش می‌آید. لحظه‌ای مکث می‌کند؛ دست بر تابوت می‌کشد و بر پیکر مردی که سال‌ها همدم و همراه او بوده، بوسه می‌زند.

یک بوسه برای تمام سال‌های با هم بودن؛ برای خانه، برای کتاب‌ها، برای گفت‌وگوها، برای خنده‌ها؛بر ای تمام آن صبح‌ها و شب‌هایی که هنوز در خاطره زنده‌اند.

وقتِ بدرود است. و چه دشوار است بدرود گفتن با کسی که بخشی از زندگی‌ات نبوده، خودِ زندگی‌ات بوده است.

امروز، ناستین با جواد مجابی بدرود می‌گوید؛ اما چگونه می‌توان با کسی بدرود گفت که ردّ او بر کاغذ، بر بوم، بر کتابخانه، بر خانه و در حافظۀ آدم‌ها باقی مانده است؟ تابوت سفید، آرام می‌ایستد. و در این لحظه، کلمات سر فرود آورده‌اند، شعر سیاه‌پوش است، و رنگ، در برابر مرگ، برای نخستین بار از رنگ‌بودن بازمانده است.

«زنی که در فکر جان خود نیست چو مواظب تعادل جهان است. جوانی مرا به یاد می‌آرد …»

خانۀ پلاک ۱۳۱۸، برای پوپک نازنین، مارچ ۲۰۰۰ – لندن. از “شعرهای من و پوپک”

برای جواد مجابی که در ابرها به نظاره ایستادهگفتن در عین نگفتن؛

نه، قلم توان نوشتن ندارد، نه دست یارای حرکت دارد و نه دل، طاقتِ دیدن. عکاس به عکاسی نمی‌رود، دوربین بر گردن، اما دل در گرو غیاب. چه می‌دانستیم کدام لحظه، آخرین قاب خواهد بود؟ عکاس هست، دوربین هست، نور هم هست، اما سوژه رفته است.

سوژه‌ای که خود، شعر بود و شاعرِ خویش، اکنون در قابی نیست، در کلامی نیست، مگر آن‌که ما بخوانیمش، بازخوانیمش، در خود زنده‌اش بداریم. بگذاریم خاطرات، از ذهن‌مان چون رودی آرام عبور کنند؛ نه برای آن‌که بگذرند و فراموش شوند، که برای آن‌که در عبور، رسوبِ حضورش را بر ساحلِ جان‌مان بنشانند. طنینِ آواهای غیب، در امتدادِ کویِ نویسندگان می‌پیچد؛ کویی که هر خانه‌اش، خانه‌ی واژه‌ای‌ست، هر کوچه‌اش، مسیرِ نفَسی‌ست که هنوز بر لب‌هاست. و شاید، شاید ما ادامه دادیم رؤیای مشترک را؛ رؤیایی که او آغازش کرد و ما، بازماندگانِ کلامش، موظفیم که تمامش نکنیم، که ادامه‌اش دهیم. که شاعر نمی‌میرد، تنها به کوچِ سکوت می‌رود و صدایش، در گلوی هرکه او را می‌خواند، دوباره متولد می‌شود.

روایت چهارم

دری به شادخویی

برای جواد مجابی که در ابرها به نظاره ایستادهناستین بر مزار جواد؛ پیش از خاکسپاری

«زنان می‌توانند و می‌باید که جامعه را دوشادوش مردان تغییر بدهند، این‌که هست خیلی فرسوده است، من تنها هدفی که برای انسان می‌شناسم تغییر انسان (فردی و اجتماعی) است و بس. سال‌ها زود می‌گذرند، حوادث غافلگیر کننده‌اند، با ایمان به پیش.» جواد مجابی ۲۵/۹/۱۳۶۷ نامه به پوپک عزیزم

آرزو
پیش از آن که رفته باشم از دست

بگذار دستهایت را دست خود بدانم
دشت ها و جنگل و کوه و دریایت را
تن من کن!
پیش از آن که مرگ در ربایدم سرد
در ایوانم پدیدار شو

ایران دخت
بر این پیشانی رحمت آور !
که باتو، هرچه به سرآیدم
همان بهتر.
۲۰ دی ۹۳/ کوی نویسندگان

روایت پنجم

امامزاده طاهر (گورستان ادیبان؛ گورستان پِرلاشِز )

برای جواد مجابی که در ابرها به نظاره ایستادهپنج‌شنبه، ششم مرداد ۱۳۷۹، امامزاده طاهر غرق جمعیت بود. جای سوزن انداختن نبود.خیل دوستداران شعر و ادبیات آمده بودند تا احمد شاملو را بدرقه کنند؛ شاعر، اما نه فقط شاعر. مردی که کلمات را از تنهایی بیرون کشیده بود و به میان مردم آورده بود. من با دوربین VHS M۳۰۰ فیلم می‌گرفتم و با دوربین عکاسی پنتاکس، لحظه‌ها را ثبت می‌کردم. آن روز، هرکس می‌خواست چیزی را برای فردا نگه دارد؛ تصویری، صدایی، چهره‌ای، دستی بر تابوت، اشکی، یا شاید فقط نشانی از آن جمعیت عظیم. ناگهان دوست عکاسم علی مرتضوی از دکل بالا رفت؛ می‌خواست از آن ارتفاع، بهتر عکاسی کند. پس از او، عکاسان دیگری هم بالا رفتند. و آن دکل، از آن بالا، چه می‌دید؟ جمعیتی را که برای بدرقۀ یک شاعر آمده بودند؛ و شاید نمی‌دانستند که سال‌ها بعد، خودش تبدیل خواهد شد به شاهد خاموش رفتن نسل دیگری از شاعران و نویسندگان. امامزاده طاهر، آرام‌آرام، به گورستان یک نسل بدل شد؛ و نام‌ها یکی پس از دیگری به خاک پیوستند. نخست، محمد مختاری؛ دوازدهم آذر ۱۳۷۷. پس از او، محمدجعفر پوینده؛ هجدهم آذر همان سال. دو نام، دو فقدان، دو زخم در همان پاییز تلخ. سپس هوشنگ گلشیری؛ شانزدهم خرداد ۱۳۷۹، که در امامزاده طاهر به خاک سپرده شد. و چند هفته بعد، احمد شاملو؛ دوم مرداد ۱۳۷۹. سال‌ها بعد، احمد محمود نیز به این جمع خاموش پیوست. و حالا، پس از همۀ این سال‌ها، جواد مجابی.

همان دکل هنوز در حافظۀ من ایستاده است؛ دکلی که یک روز شاهد عاشقان شاملو بود و حالا، در خیال من، شاهد عبور نسل‌هاست. چه بسیار چشم‌هایی که از بالای آن دکل به جمعیت نگاه کردند؛ چه بسیار دوربین‌هایی که از آن بالا، مرگ را قاب گرفتند؛ و چه بسیار نام‌هایی که از زیر آن گذشتند و بعد، خودشان به بخشی از تاریخ ادبیات این سرزمین بدل شدند. آن روز، شاملو رفت و حالا جواد مجابی.

گویی امامزاده طاهر، آرام‌آرام، به دفتر یادداشت مرگ ادبیات معاصر تبدیل شده است؛ دفترچه‌ای که هر چند سال، نام تازه‌ای در آن نوشته می‌شود. اما مرگ، پایان این روایت نباشد. آن دکل هنوز ایستاده است؛ هنوز شاهد است؛ هنوز از بالا نگاه می‌کند؛ و هنوز می‌بیند که چگونه آدم‌ها می‌آیند، گل می‌آورند، کتاب می‌آورند، اشک می‌آورند، و با نام کسی که رفته، بازمی‌گردند. من آن روز با دوربین VHS فیلم گرفتم و با پنتاکس عکس برداشتم. اما سال‌هاست فکر می‌کنم هیچ دوربینی نتوانست آنچه را واقعاً در آن روز اتفاق افتاد ثبت کند: غربتِ مرگ را.

غربتی که با رفتن هر نویسنده بیشتر می‌شود؛ اما در همان غربت، یارانِ رفته یکی‌یکی آن طرف‌تر جمع می‌شوند.

در غربتِ مرگ، بیمِ تنهایی نیست

یارانِ عزیز، آن طرف‌تر، بیشترند

سفرهای ملاحِ رؤیا به پایان رسید؛ کشتی به ساحل غیب رسید و ملاح، از عرشۀ جهان پیاده شد. اما دریا هنوز باقی است، و رؤیا همچنان در بادبان‌های کلماتش سفر می‌کند.

«عبور نُتی شاد در غرقنای مصائب» بندی از منظومه “سفرهای ملاح رؤیا” قسمت دریا و زن، صفحه ۱۵۱ به انتخاب پوپک مجابی برای پارچه روی تابوت و مزار پدر است.

آری؛ مجابی «شادی» را در برابر «مصیبت» قرار نمی‌دهد؛ شادی را به شکل یک نُت، درون مصیبت به حرکت درمی‌آورد. همین «در» و همین «عبور» است مخاطب را از یک شعار امیدبخش معمولی جدا می‌کند. و مجابی گفته بود «امیدم را در قعر ناامیدی‌ها یافتم.»

برای جواد مجابی که در ابرها به نظاره ایستاده

به روایت رفیق گرمابه و گلستان

صبح پنج‌شنبه، ۱۵ تیر ۱۳۹۱، در باغ کردان به همراه دکتر مجابی در خدمت استاد محمود دولت‌آبادی هستیم: «پس از تایید خبر مرگ دکتر سیمین دانشور، تلفن من ظرف سی ثانیه زنگ زد؛ دو خبرگزاری از انگلیس و آمریکا بودند که از من خواستند نظر خود را دربارۀ خانم دانشور بگویم، اما من نگفتم؛ از بس از مرگ عزیزانم صحبت کرده‌ام که خسته‌ام!»

دکتر مجابی ادامه می‌دهد: قرار بر این بود که کانون نویسندگان از جناح‌های مختلف فرهنگی و سیاسی با نوعی اعتدال تشکیل شود. بنابراین، آل احمد ترجیح داد از دوستانی، مانند به آذین برای پیوستن به کانون نویسندگان دعوت کند. از خانم دانشور نیز خواستند کاندیدا شوند. در واقع، شکل‌گیری کانون نویسندگان به منزله مرکز دموکراتیک و معتدل از لحاظ سیاسی فرهنگی، مدیون زیرکی و کاردانی خانم دانشور بوده است. خانم دانشور همواره به منزله یک نویسنده معتدل برای تمام کسانی که مثل ما نگاه می‌کردند، سرمشق بودند. همان گونه که آقای دولت‌آبادی اشاره کردند، ماجرای سلوک نویسندگان بسیار اهمیت دارد، چیزی که اکنون در حال فراموشی است. گاهی انسان از طریق آثار نویسنده‌ای با او آشنا می‌شود و چیزی یاد می‌گیرد که این ویژگی بسیار اهمیت دارد؛‌ اما فراتر از نوشته‌ها، بعضی از شخصیتهای ادبی در رفتارشان ارزشهای انسانی دارند که گاهی این رفتار بیش از آثارشان تأثیرگذار است در حقیقت، بعضی نویسندگان به مراتب بالاتر از نوشته‌های خود هستند..

همانطور که اشاره کردم خانم دانشور شاید از نویسندگانی است که سلوک اجتماعی و رفتار فردی‌اش همواره برای نسل ما سرمشقی از اعتدال، زیبایی، متانت و یک نوع تعادل روحی باشد و با این‌که حتماً عقاید شخصی داشته است و در بعضی زمینه‌ها حساسیت داشته است؛ ولی هیچ‌گاه از حالت اجتماعی خود انعکاس نشان نمی‌دهد. این ویژگی بسیار اهمیت دارد. ممکن است برای شخصی، برخی مسائل خیلی اهمیت داشته باشد که نباید در یک کار اجتماعی آن را به نوعی به صورت شاخص عرضه کند؛ بلکه شایسته است به اقتضای کاری که انجام می‌دهد نظر خود را عرضه کند.

نکته‌ای که بسیار اهمیت دارد، مسئله اندازه‌های طبیعی آدم‌هاست. متأسفانه، در جامعه ما از لحاظ تاریخی به دلایل مختلفی آدم‌ها یا خیلی فروتر یا خیلی فراتر از خودشان از هستند و در اندازه‌های طبیعی خودشان ارزیابی نمی‌شوند؛ البته مهم است که خود هنرمند اندازه طبیعی خودش را بشناسد و با نوعی انصاف جای خودش را در فرهنگ خود و فرهنگ جهانی نشان بدهد. خانم دانشور و همین طور آقای دولت‌آبادی از کسانی هستند که تشخیص اندازه خود را دارند؛ این شناخت اجازه می‌دهد این افراد درست عمل کنند.

چهارده سال بعد دولت‌آبادی از مرگ عزیزان خسته‌تر است چرا که یاران غایب آن طرف‌تر بیشترند و با صدای خسته می‌خواند:

دریغ فرِّ جوانی، دریغ عمرِ لطیف

کجا شد آن همه خوبی، کجا شد آن همه عشق؟

کسائی مَرْوَزی

صبح چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵؛ ناستین از خانوادۀ فرهنگی پنجاه‌ساله‌شان که بر نظم و هندسه‌ای بنیان نهاده شده، سخن گفت و محمود دولت‌آبادی در مراسم بدرود جواد مجابی در کوی نویسندگان از دست گرمابه و گلستان گفت: «ناستین تنها همسر مجابی نبود؛ او مادرش نیز بود.» دوستانی که گهگاه با هم ادبیات کهن را مرور می‌کردند. در ادامه شعری از قدیمی‌ترین و نخستین قصیده‌سرا سوگنامه فارسی از نیمۀ دوم سدۀ چهارم هجری می‌خواند؛ شعری از کسایی مروزی که در پنجاه‌سالگی سروده شده و حال او و مجابی را وصف می‌کند «یکی از جنبه‌هایی که دربارۀ مجابی کم گفته شده، آشنایی او، بیش از آن، تسلط مجابی بر ادبیات قدیم ایران بود. جالب است بگویم در این ده، دوازده سال اخیر، ما در گفت‌وگوهای‌مان بیشتر درباۀ ادبیات قدیم گفت‌وگو می‌کردیم.»

کجا شد آن همه خوبی، کجا شد آن همه عشق؟

کجا شد آن همه نیرو، کجا شد آن همه حال؟

نهیبِ مرگ بلرزاندم‌همی شب و روز

چو کودکانِ بدآموز را نهیبِ دوال

گذاشتیم و گذشتیم و بودنی همه بود

شدیم و شد سخنِ ما فسانۀ اطفال

در روزهای دی‌ماهی و جنگی که گذشت ما را که افسرده و پریشان بودیم به شادخویی و آرامش دعوت می‌کرد و “گفت صبری کن بر این رنج و حرض”

بیامدم به جهان تا چه گویم و چه کنم

سرود گویم و شادی کنم به نعمت و مال

و در پایان ذکر اَحْمَدِ خِضْرویۀ بَلْخی، قدس الله روحه العزیز (۲۴۰ق/ ۸۵۴م)، از عارفان اهل فتوت خراسان از تذکره الأولیاء را خواند: «نقل است که احمد گفت: جمله خلق را دیدم که چون گاو و خر از یکی آخور علف می‌خوردند.

یکی گفت: خواجه! پس تو کجا بودی؟

گفت: من نیز با ایشان بودم. اما فرق آن بود که ایشان می‌خوردند و می‌خندیدند و بر هم می‌جستند و می‌ندانستند و من می‌خورم و می‌گریستم و سر بر زانو نهاده بودم و می‌دانستم.»

تهران

دوشنبه بیستم مهر ماه ۱۴۰۵

*عنوان یادداشت از کتاب سال‌های شاعرانه (دفتر فصلی برای تو) – (در ابر ایستاده، همه‌ی ابرها را نوشیده‌ام، ص ۲۰)

ثبت دیدگاه

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.